nightwish

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

زیــر اوار اخـــرین حـــرفت جــا مــانده ام


لعنتـــــــی


نمیدانــی خداحـــافــظیت چند ریشـــتر بود

 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

 

درهای قلبم را به روی همه بستم

هنوز در شور وشوق این عشق به حقیقت پیوسته ام

وقتی که فکرمیکنم باتوام نه معنی تنهایی رامیدانم نه حس میکنم که خستم

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

 

 

نسل گند و مزخرفی بودیم

...

نسلی که برای همه چیز باید رقابت می کرد
نسل کنکور و انتخاب رشته
نسل دعوا سر صندلی مترو
نسل دویدن پشت اتوبوس و چپیدن توی تاکسی
نسل ما لگد کردن رقیب و گذشتن از روی اون توی خون اش بود
نسل دیدن و نداشتن، خواستن ونتوانستن، رفتن و نرسیدن
نسل آرزوهایی که تا آخرش بر دل ماند
نسل آهنگ های سوزناک
نسل هایده و عرق سگی با طعم دیازپام
نسل سیگار نامرغوب جگردار
نسل تحریم تنبان و خمیر دندان...
نسل طلاق هفتاد درصد.
نسل فیس بوک از سر بی کسی
نسل کش دادن دانشگاه از ترس سربازی
نسل درد و دل با دیوار
نسل دلتنگی برای طعم لب هایی که هرگز نچشیدیم
نسل ماندن سر دو راهی
نسل انتخاب بین بد و بدتر
نسل عقده ی دیده شدن، خوانده شدن، شنیده شدن
نسل بغض، ناله ، ضجه

به ما که رسید رودخانه ها خشکید، جنگل ها سوخت و ابرها نبارید
به ما که رسید بنزین و شیر با هم کورس گذاشتند

دل به هر کس دادیم، قبل از ما دل داده بود
سگ دو زدیم برای آغاز راهی که قبل از ما هزارها به آخر خطش رسیده بودند

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

 

 

به راستی چقدر سخت است 

خندان نگه داشتن لب ها

در زمان گریستن قلب ها...!

و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی

و چه دشوار است گذراندن روزهایی که ....

در حالی که تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمییت ندارد ...!


 

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و خداوند او را زیبا کرد

ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و نتیجه آن شد که می بینی .طوطی

همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()


 

 

www.taknaz.ir عکس های عشقولانه
گفتم : لعنت بر شیطان لبخندی زد!  پرسیدم: «چرا می خندی؟»
 پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
 پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
 گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
 با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
 جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
 پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
 پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد ؛ فعلاً برو سواری بیاموز. در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»
 گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
 در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...!»

+ نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل نظرات ()